ففتا

نقاهتی که مولانا درمان گرش شد.

یادداشتی از : انجنیر حفیظ ا له حازم

نقاهتی که مولانا درمان گرش شد.

حدود سه ماه و اندی قبل نسبت مشکلی که پاهایم پیدا کرده بود تحت عمل جراحی قرار گرفتم, فکر میکردم بعد دو سه هفته حالم بهبود مییابد و زندگی منوال عادی اش را دوباره میگیرد و من میتوانم آهسته آهسته راه بروم و کار هایم را دوباره از سر بگیرم. لیک چنان نشد و این مشکل بیشتر از سه ماه زمین گیرم کرد,خوب هر چه بود گزشت و به گفته یکی از دوستانم که برایم نوشت : درد کشیدن ریاضت وریاضت خود عبادت است.و چنان هم شد….
به توصیه داکتر معالج باید کم کم راه رفتن را تمرین بکنم و مدتی هم سفر نمایم تا حال و هوایم عوض گردد, با خود بگو مگو هایی فراوانی داشتم که کجا بروم تا کمتر اذیت شوم چون پاهایم هنوز آن توانایی قبلی را نداشتند و سردی هوا هم از طرف دیگر انتخاب را مشکل میساخت…. من از دیر ها علاقمند زیارت مرقد مولانای بزرگ بودم وآرزو داشتم روزی به آن مکان مقدس باشم و حس و هوای مولانا را که سخت شیفته و مریدش هستم از لابلای شهری که میزیسته و حیات داشته و حیاتش را به آن شهر بخشیده, باشم. این فرصت خوبی بود تا به این آرزویم نایل گردم و من ترکیه را انتخاب کردم.
از شهر های استانبول,انقره,ازمیت,ایسکی شهر,ادرنا و قونیه بازدید کردم.
و من فقط به شهر قونیه و آرامگاه مولانا مکث بیشتر خواهم داشت.
مولانا در ۳۰ سپتامبر ۱۲۰۷در شهر بلخ افغانستان متولد ودر ۱۷دسامبر۱۲۷۳ در قونیه جهان فانی را وداع گفته و در همانجا دفن میگردد که آرامگاهش زیارتگاه عام و خاص از سراسر گیتی است.
مولانا غریب زیست و در غربت ماند و در غربت خاکی شد تا همه آدمان خاکی علاقمند و مریدش گردند.
غربت در لغت به معنای دوری از جای خود و دور شدن است و در اصطلاح دور افتادن روح و جان انسان از عالم قدس و بارگاه کبریایی است؛ روح پس از هبوط وارد دنیا می‌شود، دنیایی که به خودی خود مذموم نیست؛ اما آنجا که روح خود را وابسته دنیا و تعلّقاتش کند و اصل خویش را فراموش نماید؛ دنیا هم پرو بال او را می بندد و توان پرواز را از او می‌گیرد. روحی که در قفس تن اسیر و زندانیست و این اسارت و دوری اصل موجبات غربت وی را فراهم کرده است. بررسی پیش زمینه های غربت در پی تبیین غربت انسان در اشعار مولانا است. بررسی ها نشان داد که غربت انسان در آثار عرفانی جایگاه ویژه‌ای دارد، به طوری که ریشه‌ها و پیش زمینه‌های غربت را می توان در ادیان قبل از اسلام و آراء فلاسفه و حکمای پیش از مولانا نیز یافت. مولانا برای روح جایگاه ماورائی قائل است و معتقد است که روح و عشق به غربت در این دنیا مبتلایند و انسان باید تلاش کند تا به اصل خویش بپیوندد. هنر به عنوان یک حقیقت متعالی و مقدّس در دو جنبه آگاهی بخشی و تسکین دهی یاور انسان‌های غربت دیده است. همچنین عشق ازلی به عنوان عامل جذب جنسیت یاری‌گر انسان غریب در بازگشت به اصل است.
با وجودیکه مولانا همگانی است از همه کس و از همه جاست,وقتی به قونیه قدم میگزاری از سنگ سنگ قونیه صدایی میشنوی و نوایی که میخواند:

بشنو از نی چون حکایت میکند وز جدایی ها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
……….
آنجا که مولانا خوابیده مکانیست که در آن محیط عرفان,معنویت,عاطفه و احساس حاکم است به مشکل میتوان آن زمان و زمین را به تصویرش کشید و تعریفش کرد, آنجا باید باشی, تا ببینی , تالمسش بکنی تا چشمانت نم بکشد و ضمیرت روشن گردد.
تصادف نیک چند روزی که در قونیه بودم هفته شب عروس بود و این در یک سال یکبار است.در هفته شب عروس هر شب آواز خوانی از اشعار مولانا,صحبت های عرفانی از طرف مولانا شناس های معروف جهان,تفسیر اشعار مولانا ، موسیقی غزل و عرفان و در اخیر هم رقص سما با همه عضمت و شکوهش اجرا میگردد.
(همه ی تنت چشم میشوند و همه وجودت گوش)
همه اینها چقدر شکوهمند، دیدنی و شنیدنی و حس کردنیست….بازهم اکیدآ میگویم باید آنجا باشی تا آن فضا و آن موهبت و آن طنطنه و آن شوکت را و هم آن خاکساری, آن قلندری و بی ریایی را در همه جا و در همه کس ببینی و بچشی که مریدان و مرشدان مولانا از گوشه گوشه جهان با چه عشق و چه آرزو هایی به این دربار عارفان و این مکان معنویت میآیند,از خود فارغ میگردند و یک تن روح و معنی میشوند.

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

در کل سفر خوب,خوش و با خاطره یی داشتم که همه این سفر را مدیون دوستان خوب و گران سنگم هستم که در طول سفر همره و همیارم بودند و در هر یکی ازین شهر هایی که اقامت داشتم دوستان و عزیزانی که آشنایی قبلی داشتم و کسانی که تازه با اوشان آشنا گردیدم همه لطف بی پایان و مخلصانه برایم روا داشتند که سفرم خوش و خوشتر بگزرد. دیدار ها, ملاقات ها,نشست ها با همدلان, شعر خوانی کردن ها همه و همه روانم را سیراب کردند و همچنان بازدید از اماکن تاریخی, موزیم ها و جا های دیدنی ازین شهر هایی که بودم همش خاطره انگیز وماندگار است.
جا دارد از همه دوستانم و عزیزانی که در ترکیه بمن لطف بی پایان کردند شکر گزاری و قدر دانی نمایم تعداد دوستان آنقدر زیاد است که میترسم نام هایشان را درین نوشتار مختصر فراموش کنم و من به چند قطعه عکس که در زیر این نوشتار بیادگار میگزارم یک عده این دوستان را خواهید دید,و آنعده دوستانی که نتوانستیم باهم عکس داشته باشیم غیابآ اظهار سپاس و قدر دانی مینمایم.
و بصورت اخص از دوست خوب و گرانقدرم جناب مصباح سفیر دولت افغانستان در جمهوری قرغزستان که صرف بخاطر دیدار و ملاقات مان به قونیه سفر کردند اظهار سپاس و قدر دانی نمایم.
میخواهم در اخیر از همه دوستان و عزیزانم در هر مکانی که بودند و هستند و با پیام ها ,کامنت ها,تیلفون ها و نوشته هایشان با من بودند و مرا همراهی کردند تشکری خاص و صمیمانه نمایم.

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی, از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی, سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی, یا رنگ از او خریدی

Short URL: https://www.turklar.com/?p=18431

Posted by on آذر ۲۶ ۱۳۹۷. Filed under تازه ها, نگاه. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2019 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت