ففتا

در کشور ما چهل سال است خانه ویرانی و برادر کشی

نوشته یی از افضل امامزاده

در کشور ما چهل سال است خانه ویرانی و برادر کشی جهل و بدبختی ادامه دارد جای شکی نیست که در این بد بختی ها دست همسایه گان ما موجود نباشد اما مهم تر از همه از جهالت های مردم خود ما بیشتر در جامعه ما نقش تخریبی داشته است بطور نمونه بعداز کسب استقلال کشور بوسیله امان الله خان ریفورم ها واصلاحات در ساختار جامعه رونما وقانونمد گردید که در این روند جنبش های آزادی بخش در کشور نیز اوج گرفت اما استکبار و استعمار با استفاده از افراد جاهل جامعه ما علیه رژیم امان الله خان قیام و تمام اصلاحات وساختار را نابود ساختند ا امروز هم همان اجیران و گماشته شده گان استعمار به پلان های ادامه داده و موفق هستند وهر نوع دسیسه و توطعه خویش در برابر مردم و دولت و افغانستان دریغ نمیورزند:
به نظرم مردم ما به هیچ گاهی انتظار و پیامد های صلح را بوسیله همسایه گان و از قدرت های بزرگ دنیا نداشته باشند هر کشور که برای هدف خود به کشور دیگر کمک میکند اما در قبال آن اهداف خصمانه خود را نیز دنبال میکند لذا مردم افغانستان جهت رسیدن به اهداف شان که همانا آبادی و ترقی وطن است دست بدست هم داده و هنر همدلی را در بین اقوام ساکن کشور ایجاد و کمکی و یاری خداوند یکتا را که آفریده کاینات وکل بشریت است طلب نموده با یک اراده قوی و شعار وطنپرستی و انسانی ملت را بسیج ساخته به ارمان مقدس که همانا رسیدن به صلح وثبات و ترقی تعالی کشور باشد نایل ایم داستان کوتاهی را درمورد کمک و یاری خدا برای بندگان و مردم افغانستان بلا عوض است اماده و خدمت دوستانم تقدیم میکنم :
میگویند :
یک پیرمرد در دامنه کوهای دمشق هیزم جمع میکرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند
یک روز حضرت سلیمان ع پیر مرد را درحالت جمع اوری هیزم دید دلش برایش بسیار سوخت
تصمیم گرفت حالت زندگی پیرمرد را تغیر دهد یک نگین قیمتی را برای پیرمرد داد که بفروشد تا در زندگی اش بهبود آید
پیر مرد ازحضرت سلیمان ع تشکری کرد وبسوی خانه روان شد
و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوش شد ونگین را در نمکدانی گذاشت یک ساعت بعد بکلی فراموش اش شد که نگین را کجا گذاشته بود
زن همسایه نمک کار داشت نمک دان را باخود برد بالای نگین چشم پوشی کرد خود را خاموش گرفت
پیر مرد بسیار مایوس شد بالای زنش قهر کرد که نگین را گم کرده
وخانم پیرمرد هم گیران میکرد که بالای من چه شد که نگین را گم کردم
چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درانجا با حضرت سلیمان ع روبرو شد جریان گم شدن نگین به حضرت سلیمان ع قصه کرد . حضرت
سلیمان ع یک نگین دیگری برایش داد برایش گفت با با احتیاط کن که اینرا گم نکنی
پیر مرد ازحضرت سلیمان ع تشکری کرد بسوی خانه روان شد در مسیر را نگین را ازجیب خود کشید بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تانگین را خوب ببیند ولذت ببرد
درین وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نولش گرفت وپرید
پیر مرد هرچه که دوید وهیا هو کرد فایده نداشت
پیر مرد چند روز از خانه بیرون نشد همسرش برایش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه مینشینی
پیرمرد دل نادل دوباره طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد که صدای حضرت سلیمان ع را شنید دید که حضرت سلیمان ع ایستاده است وبه حیرت بسوی او میبیند
پیر مرد باز قصه نگین را کرد که پرنده انرا ربود. حضرت
سلیمان ع برایش گفت میدانم که تو برایم دروغ نمیگویی بگیر این نگین را از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است که این را گم نکنی
و حتمی بفروش که در حالت زندگی ات تغیر اید
پیر مرد همرایش وعده کرد که به قیمت خوب میفروشد پشتاره خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد خانه پیر مرد پهلوی دریا بود
هنگامی به لب دریا رسید خواست که دم بگیرد ونگین را از جیب خود کشید که به آب بشوید نگین از دستش خطا رفت به دریا افتید
هرچه که کوشش کرد و شنا کرد. چیزی بدستش نیآمد .
به بسیار مایوسی به خانه برگشت از ترس سلیمان ع به کوه نمی رفت
همسرش برایش اطمینان داد صاحب نگین هر کسی که است ترا بسیار دوست دارد اگر دوباره اورا دیدی تمام قصه برایش بگو من مطمئن هستم برایت چیزی نمیگوید
پیرمرد به بسیار ترس طرف کوه رفت هیزم را جمع اوری کرد به طرف خانه روان شد که تخت حضرت سلیمان ع را دید پشتاره را به زمین گذاشت دویده گریخت . حضرت
سلیمان ع میخواست مانع اش شود که فرستاده خدا جبریل امین بالایش صدا کرد ای سلیمان خداوند ج میگوید تو کی هستی حالت بنده مرا تغیر میدهی ومرا فراموش کرده یی سلیمان ع بزودی سجده کرد واز اشتباه خود مغفرت خواست
خداوند ج بواسطه جبریل برای سلیمان ع گفت که تو حال بنده مرا تغیر داده نتوانستی تو بیبین چطور تغیر میدهم
پیرمرد که به تیزی بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد
ماهی گیر برایش گفت ای پیر مرد من امروز بسیار ماهی گرفتم بیا چند ماهی برایت بدهم
پیرمرد ماهی ها را گرفت وبرایش دعاخیر کرد وبه خانه رفت
همسر ش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها نگین را یافت وبه شوهرش مژده داد
شوهرش از خوشی برایش گفت توماهی را نمک بزن من به کوه میروم هیزم بیاورم
هنگامیکه زن پیرمرد نام نمک را شنید نگین اول بیادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود بزودی خانه همسایه رفت وقتیکه زن همسایه زن پیرمرد را دید به عذر خواهی شروع کرد گفت خیر است نگین ات را بگیر از من غلطی شده به شوهرم چیزی نگوی چون شخص پاک نفس است اگر خبر شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.
پیرمرد در جنگل به درخت بالا شد که شاخه خشک را قطع کند
چشمش به نگین قیمتی درآشیانه پرنده خورد نگین را گرفت به خانه آمد زنش ماهی ها را پخته کرد شکم سیر ماهی ها را خوردند
فردا پیرمرد به بازار رفت هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت .حضرت
سلیمان ع تمام جریان را به چشم دید ومتقین شد که بنده حالت بنده را تغیر داده نمیتواند تاکه خدواندج تغیر ندهد
به خداوند یقین وباور داشته باشید هیچگاه به انسان طمع نکنید.

Short URL: https://www.turklar.com/?p=18481

Posted by on دی ۱۴ ۱۳۹۷. Filed under تازه ها, مقالات. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2019 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت