ففتا

فارسی ستیزی سلیمان لایق

این نوشته ارزنده از بانو لیلا مستان ، ژورنالیست و نویسنده چیره دست کشور است که خاطراتش را از فارسی ستیزی سلیمان لایق بازګو کرده است :

دوست داشتی این وطن را؟؟؟
—————————
ماه اپریل که با دروغ آغاز میشود و حاوی شوخی ها و مزاح ها میباشد.اپریل ما با جر بحث ها آغاز شد و خواستیم کمی همگانی شود؛ اما برداشت ها و دید های متفاوت و نظریات مختلف را بیان کرد. کسی هم خواهان ادامه بحث شد و کسی هم تنها کامنت گذاشت و کسی هم خاموشی اختیار کرد. خواستم آنچه از جناب اکادمسین میدانم بنویسم که صد ها کاندید اکادمسین را نگذاشت اکادمسین شود.

در ۲۳ قوس ۱۳۶۹ به امضای محترم سلیمان لایق “اخبار هفته” بجرم نداشتن مطالب پشتو مصادره گردید و همه اسناد و مواد “اخبار هفته” به کمیته مرکزی حزب وطن انتقال داده شد. قبل از آن فیاض به دستور سلیمان لایق از سکرتریت مسوول اخبار هفته به دلیل نشر نکردن مطالب پشتو اخراج شده بود. مجله “سباوون” به جذب کارمندان “اخبار هفته” پرداخت و باید علم و خبر میاوردیم. کاریکه باید در دو روز به پایان میرسید یکماه طول کشید. بالاخره در جستجوی آن شدیم که اینقدر مرزا قلمی برای چه؟ شخصی بنام منان کارمند اداری کمیته مرکزی گفت:با سلیمان لایق صحبت کنید تمام دوسیه “اخبار هفته” مربوط اوست. وعده ملاقات گرفتیم همینکه با آقای لایق مقابل شدیم. سلام ما را به پشتو جواب داد ،علت ملاقات را برایش گفتیم ،گفت:بی بی پشتو صحبت کو. من که از هر روز رفت و آمد خسته شده بودم گفتم: شما هم “شعر دوست دارم این وطن” را دوباره به پشتو بسرایید ما پشتو صحبت میکنیم. برای چند ثانیه همه سکوت کرده بودیم. من از جایم برخاستم ،آقای لایق به پشتو خواست چیزی بگوید از اتاق خارج شدم و در را هم محکم بستم. همکارانم بعد از من خارج شدند و گفتند : میدانی چه کردی، او میتواند تمام اسناد ما را از بین ببرد. گفتم بگذار از بین ببرد.

وقت گرفتیم به دفتر مزدک صیب که اجراآتش را در یادواره “او مزدک بود” خوانده باشید. بعد از آن هرچه در مورد لایق میخواندم و میشنیدم همان برخوردش یادم میامد که پشتو صحبت کنید.همیشه برایم سوال بود کسیکه در صدر بیروی سیاسی یک حزب حاکم و چند بار وزارت را هم گذشتانده و اکادمسین و از او هم گپ دیگر که شاعر و… اینقدر تنگ نظر؟ زمانی مرحوم محمود بریالی دیگرانه خانه ما میامد و دور از قال قیل حرف های حزبی و سیاسی چای مینوشید و برنامه های تفریحی تلویزیونی را نگاه میکرد از او پرسیده بودم :شما در مورد سلیمان لایق چیزی میدانید؟ برایم جواب داد :چرا این سوال را کردی؟ برخوردش را قصه کردم کمی خندید و کمی هم نظر خودش را داد.گفته بود:

سلیمان لایق همانقدر که در شعر و شاعری لایق است در سیاست بازی هم لایق است و هم در تعصب جوره ندارد. عامل سرنگونی داکتر نجیب بدانید که مشوره های لایق خواهد بود. اعضای حزب به او نام هایی گذاشته اند .من تمام جواباتم را یافته بودم اما هر جائی که میرفتم یک گپی از س. لایق میشنیدم. در سال ۱۹۹۴ دعوت شرکت فلمسازی انتر اسکوپ بودم خواهش کردم که میخواهم متن کامل مصاحبه را ببینم. برای یک ساعت و ۴۵ دقیقه آقای لایق چنان قبر همه را کنده بود که توشه آخرت خودشرا به غربی ها برای روز های مبادا تهیه کرده بود. مانند یگان کس دیگه خود بیخی منکر عضو حزب بودنش شده بود و… فریدریک خبر نگار فرانسوی از من پرسیده بود که: در موردی این شخص چیزی میدانی؟

من هم چشم دید خودم و نظر همسنگر و رفیقش را برایش باز گو کردم. برایم گفت: من از صلاح زدن ودکا در دفتر رسمی اش کمی شاکی شده بودم اما حالا دانستم . بعد موضوع فراموشم شد و دیگر در آنروز ها اوضاع وطن طوری بود که به گذشته های دورنگی، نظر هم نمیانداختم و اوضاع دگر گون شده بود.هر کی باید بخاطر بقای حیاتش ترک وطن میکرد .

زمستان ۱۹۹۷ بود. راهی شهر پشاور پاکستان شده بودیم. دوستان و آشنایان که قبل از ما مهاجر شده بودند به دیدن ما و کمک ما آمده بودند. یکی دوماه سپری شده بود که یکی از دوستان هفته نامه “کابل” ما را مهمان کرده بود. قانون ملک ها طوربود که صالون زنانه جدا بود و مرد ها در بالای تخت بام نشسته بودند و از امروز و دیروز یاد هایی داشتند. چند لحظه نگذشته بود که مردی با ریش سفید و لباس سفید چند کتاب زیر بغل آمد و چند لحظه نگذشته بود که صحبت های روی تخت بام بلند شد و مرد ریش سفید چنان از موضع طالبان و پاکستان در دفاع نشسته بود که من در یک لحظه خیال کردم نصیرالله بابر رئیس اسبق آی اس آی و پدر معنوی طالبان تشریف آورده است.

از مهماندار که بار بار آشپزخانه میامد و برمیگشت چای میبرد و آب میبرد پرسیدم این ریش سفید نصیر الله بابر است؟ گفت: نی بابا سلیمان لایق است. گفتم ماشاالله! خوب دری صحبت میکند. میشود پیامی برایش ببری؟ گفت بلی. گفتم برایش بگو چرا پشتو صحبت نمیکنی؟ خبر رسید و گفت: کی این سوال را کرده گفت:خانمی مهمان ماست تازه از افغانستان آمده و شما را خیال… گفت:مرا میشناسد؟ گفت : حتمی اگر نه چنین سوال نمیکرد. چند سوال جواب با مسینجر رد و بدل شد و خواستم ببینمش. چون مهمانان همه از خود بودند تنها س. لایق بیگانه بود. چادر نماز سر کردم و سلام کردم و خواست دستش را ببوسم. برایش گفتم:من دست نمیدهم. پرسیده رفت چرا باید پشتو صحبت کنیم در حالیکه همه فارسی میگوییم. بیادش دادم آنروز را و با همان چهره که معرفی شده بود رنگ بدل کرده و اوضاع را مقصر دانست. گفتم :سوال مرا جواب ندادید. باز هم دور دور زده و نقطه گذاشت. باز هم گفتم:سوال مرا جواب ندادید. در همین اثنا کتابی را از زیر بغل کشید که شرح بدهد گفتم:من مانند اعضای حزب تان نیستم که شما از کلاه تان خرگوش بکشید و من چک چک کنم. شما همانروز هم موضع خصمانه به آن وطن و بمردمش داشتید وامروز هم اگر نه موتر نظامی پاکستان شما را تا اینجا نمی آورد. گفت: من خجالتم از آنروز، تو میتوانی ببخشی؟ گفتم منتظر همین لحظه بودم که خود یاد کردید. اما تا امروز فراموشم نشده است. هرگاه فراموشم شد بدانید که بخشیده ام. اما یاد تان باشد که شما هیچگاه آن وطن را،خاک اورا و … دوست نداشتید ورنه چنین در دامن آی اس آی نمی لمیدید. همانروز بحث ها کمی طول کشید. من که به مقصدم رسیده بودم اما تا زمان خدا حافظی س.لایق یاد کرد که شرمنده است.اینکه تا چه اندازه راست گفته بود خودش داند و خدایش./

Short URL: https://www.turklar.com/?p=18808

Posted by on فروردین ۲۵ ۱۳۹۸. Filed under تازه ها, زبان, مقالات. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2019 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت