ففتا

چهل سال دوری ها خیلی نزدیک مان کرد

کوتاهی ماندگار از : حفیظ حازم

چهل سال دوری ها خیلی نزدیک مان کرد

زندگی انسانها همیشه پر خم و پیچ بوده که در مقاطع مختلف حیات گرم و سرد های آنرا باید چشید و فراز و فرود هایش را باید پیمود.
درین مسیر که اسمش را زندگی گزاشته اند با هزاران نفر سرمیخوریم، آشنا میشویم، دوستی میکنیم، حسرت میبریم، دشمنی میکنیم، خوشمان میآید، حسادت میورزیم، میخواهیم برایشان وقت بگزاریم و یا هم از کسانی گریزانیم.
در سفر حیات بعضآ کسانی را مییابی که حست برایت نردبان میشود تا پله های شناخت را ازین آدمها یکا یک بالا شوی و از مخلوط شدن ها عبور کنی و در سکوی مرکب بودن حل شوی.
تقدیر را سپاس گزارم که همچو دوستان که با هم ترکیب شده باشیم را فراوان برایم ارزانی داشته، بنآ من خود را انسان خوشبختی میدانم زیرا داشتن دوست خوب موهبتی است گرانبها که در لحظات تنهایی ات، دستش دستت را میگیرد و با صمیمیتش اندوهت را با ات قسمت میکند، برایت اشک میشود، برایت لبخند میشود و براهت هم سفری میشود که تنهایی ات را بدزدد.
چهل سال قبل با عباس جهانگیر با هم محصل بودیم، دغدغه های آنروزگار ما ، جوانی بود و درس بود و مسافرت و دوری از وطن و هر یک حال و هوایی در سر میپرورانیدیم.
از آنزمان چهل سال گزشت، بعد تحصیل ما همدیگر را گم کردیم، ما گم نکردیم روزگار و حوادثی در کشور ما آمد که ما را از هم جدا کرد، ارتباطات سکلید، صد ها آرمان و آرزویی که در سر داشتیم با خاک یک سان شد.
یکی رفت، یکی ماند، یکی مرد، یکی معیوب شد، یکی فرار کرد، یکی تاب آورد، یکی خاین شد و یکی وطن پرست، یکی نان نیافت و یکی شکمش از خوردن زیاد کفید.
چه مسافت های حیات را من و عباس درین چهل سال اندازه کردیم و چه قافله ها را طی کردیم. ما یک هدف را از دومسیر گزشتیم، زمین خوردیم و بلند شدیم، تهدید شدیم و تسلیم نشدیم، گرسنه خوابیدیم و دست دراز نکردیم، گریه کردیم و در خنده های مضحک دیگران شاد نگشتیم.
کتاب خواندیم و آموختیم که کتاب رفیقیست بردبار و فراخ دل، کتاب مرد های بزرگ دنیا را آشنای ما ساخت، هوگو، سقراط، تولستوی و البیرونی را شناختیم، عقاید نیچه مبهوت مان کرد، چگوارا برایمان الگو شد، ماندیلا و گاندی محبوب ترین ها برایمان شدند.
به مادیات تن در ندادیم و تسلیم زور نگشتیم، قناعت پیشه کردیم و خدمت برای وطن و مردم وطن را لحظه یی از یاد نبردیم.
هفت پادشاه گردشی را دیدیم و چند ده دانه مملکت را گشتیم و هروز بیشتر و بیشتر به بدبختی ها و رنج های بیکران مردم و کشور ما چشم و گوش باز تر شدیم.
قلم گرفتیم و کاغذ سیاه کردیم و غمنامه ها نوشتیم و فریادی شدیم برای مردمی که هنوز در چند راه حیات سرگردانند.
عباس جهانگیر را این کوره راه ها به پختگی رساند، آبدیده اش کرد، و درکج گردشی های روزگار توانست درد وطنش را لمس کند و زخم مردمش را بازتر ببیند.
این چهل سال که من عباس را ندیده بودم، او عوض شده، با خودش جنگیده، ریاضت کشیده، زیاد خوانده و شنیده و خود شناخته که هویتش را بشناسد.

نبری گمان که مفتی به کجا رسیده باشی
که زخود نرفته بیرون به خدا رسیده باشی

عباس را آبدیده تر از هر وقت دیگر یافتم، کلامش پخته و گفتارش حلاوت دارد، منزه گی و صفا در کردارش لانه کرده و همه تن خوبی شده و نفرت را در خود حلاجی نموده.
زیاد گفتیم و گشتیم و دیدیم، هر کجایی که بودیم و هر چیزی که دیدیم، سایه و تصویری هم رهایمان نمیکرد.
اگر خنده یی را میدیدیم، یاد گریه یی از کودک وطن میکردیم، به آبادانیی میدیدیم، یاد خرابه های وطن و ویرانه های کابل را در ذهن زنده میکردیم. ما شهر های زیبا و مدرن فرانسه را میدیدیم ولی افکار ما با فراه و لوگر و فاریاب بود.
راستش پایم به هر جایی نمیکشد، لیک به دیدار عباس همه تن پا شدم تا مسافت رفته چهل سال را ، هی میدان و طی میدان زود تر بپیمایم.
دیدار عباس جان با این گستره بینش، دریچه دیگری برای شناخت آدمها برایم بود.

Short URL: https://www.turklar.com/?p=19005

Posted by on خرداد ۲۸ ۱۳۹۸. Filed under تازه ها, مقالات. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2019 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت