ففتا

او از سفر خورشید بر میگشت

سروده یی از : حفیظ حازمآفتاب زده گیاو از سفر خورشید بر میگشتو برای بودن پا میگزاشتو فانوسی در دست داشتاز عابری…

Publiée par ‎حفیظ حازم‎ sur Mardi 24 décembre 2019

سروده یی از : حفیظ حازم

آفتاب زده گی

او از سفر خورشید بر میگشت
و برای بودن پا میگزاشت
و فانوسی در دست داشت
از عابری پرسید
ره بسوی شب کجاست؟
ماه برایش از کتاب قصه ای خواند
و حکایت روز را
با این بیان
به این سفیر روشنایی
زمزمه کرد
از سالهاست که
دود بی عاطفه گی ها
داردچشم ها را میسوزاند
و از پیچاپیچ آتش میگزرد
و در تنگه درد توقف میکند
و شرم در دهکده ماخجالت نمیکشد
و ماه یکباره سکوت کرد
و کتابش را بست
بی آنکه حرفی بزند
آهسته راه افتاد
کتابدار بلند شد و پرسید
ای مه مهربان
آخرین جمله ای که خواندی چه بود؟
صدایی نشنید
ماه برگشته بود
و راه آمدش را دوباره برمیگشت
و از بیسوادی شکوه داشت
هجوم صدا ها محاصره اش کرده بودند
و در انبوه آواز ها
غوغایی میشنید که:
مزرعه شما را آفتاب زده.

Short URL: https://www.turklar.com/?p=19859

Posted by on دسامبر 25 2019. Filed under اشعار, تازه ها. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2020 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت