ففتا

معصوم ترین دعا

معصوم ترین دعا

مشعل حریر

مشعل حریر

پتلون سفید و بلوز نرم و خوشرنگ زنگاری به تن داشت و لبخند همیشگی بر لب و تا در را به رویش کشودم دوستانه به آغوشم کشید و بوسید. من هم با مهر بوسیدمش. آمدنش پیوسته با شادی همراه بود و در این دنیای تنهایی و غربت نعمتی بود که قدرش را صمیمانه داشتم و میدانستم.
رنگ بلوز اش با رنگ چشمانش هماهنگی تحسین برانگیزی داشت، چشمانی که رنگش نه آبی بود و نه سبز و نه یشمی بود و نه هم میشی، بلکه رنگی میان این همه رنگها، شاید مایل به زنگاری.
رنگی که دل را به وجد می آورد و به سان سبزه های نورس بهاری که زیر نور خورشید میدرخشند، میدرخشید.
فرد مثبت نگر بود و عکس دیگران شکایت اش از زندگی خیلی کم، اعتماد به نفس اش گاهی سبب شگفتم میشد.
با آنکه زندگی مدام برایش مهربان نبود، ولی از ناملایمات و نا مهربانی های زندگی زیاد حرف نمیزد. به قول خودش زن صحتمند و آزاده و سرشار بود و اما در دایره فرهنگ افغانی که ستودنی بود.
قصه های ما شیرین بود که گاه در چهار دیواری خانه با چای و چند کلچه و سمبوسه گرم میشد و گاهی هم هنگام قدم زدن در کوچه های آرام و خلوت این کشور سرد و ابرین که دلم را چو موریانه آرامش درد آورش میخورد و بعضی اوقات در رستورانت های شهری که او زندگی میکرد و یا دهکده ای که من ساکن بودم و برای ما دلپذیرتربن تفریح همین بود و بس.
من در فکر فرار از این سرزمین بودم و او در ذکر قرار در این کشور مدرن و متمدن.
خیالات و نظریات ما در بعضی موارد متفاوت ازهم بود، ولی این تفاوت نمیتوانست سدی میان دوستی صمیمانه ما واقع شود، چون برای استحکام دوستی یک و یا دو وجهه مشترک هم کافی است.
او به نظریات من احترام میگذاشت و من به نظریات او حرمت قایل بودم و این راز بزرگ پایداری این دوستی بود.
زن متواضع و انتقاد پذیر بود و این کمال بزرگ او بود.
هر دو از کمبودی های که داشتیم، عاری نداشتیم، زیرا هر دو بر این باور بودیم که هر انسان خوبی ها و خرابی های دارد که نباید بر خرابی هایش چشم ببندند، بلکه تلاش ورزد، در جهت بهبود عادات ناپسند کار نماید و شرط انسان بودن را ادا.
هر دوی ما علاقمندی خاصی به پرورش گل و گیاه داشتیم، او در باغچه گک کوچک خانه اش گلهای قشنگ و خوشرنگی را آبیاری و پرستاری میکرد و من در بالکن نه چندان کوچک آپارتمانی که بود و باش داشتم و این هم یکی از دلخوشی های ما بود که ساعاتی را خوش بینانه وقف آن میکردیم.
گلهای این سرزمین فقط قشنگ و خوشرنگ اند، ولی عطری ندارند که از لطف آن بهره برد و اغلب که به گلفروشی خیلی بزرگ و زییای شهر میرفتیم، گلها را بو میکشیدیم، به امید اینکه شاید یک گل خوشبو را در میان آن همه گلها بیابیم که اگر مگر یاد وطن را تازه کند.
هربار امدنش را به فال نیک میگرفتم و با هر بار امدنش اتفاق نیک و خوبی را شاهد هم بودم، اما آن روز اتفاق عجیبی افتاد، اتفاقی که ناگه دریچه ای سوی اندوه ها باز کرد وانگه من روی دیگری این زن آزاده را دیدم، روی که از دردها سخن میگفت، از زخم ها و از عشق و ناکامی ها که شنیدنش تاب و توان میخواست و او که از راهش گذشته بود، چه ها که نکشیده بود.
شنیده بودم حکمت عشق به یاد هم بودن است، نه در کنار هم پاییدن، ولی من بر این باور نبودم، زیرا به سروده که در این روز و روزگار ورد زبان همه بود، ببشتر باورمند بودم: از دل برود یار، چو از دیده برفت.
و اما عشق او این سروده را نفی میکرد، آن روز در مردمک خوشرنگ چشمانش عشق کهنه و از یاد نرفته را دیدم که مثل همیشه جوان و شاداب با قامت افراشته ایستاده بود و با قدرت جادویی سویم نگاه میکرد و میگفت: من زنده بودم، من زنده هستم و من زنده خواهم بود.
آری، عشق را برای اولین بار با شکوه تمام دیدم، در چشمان زنی که از آوان نوجوانی با شکیبایی زایدالوصفی حارس آن بود.
او قصه کرد، از عشق کهنه، از زخم های کهنه و از هرآن چیزیکه ازش ستانده شده بود، یکبار دیگر زن مهنای سرزمینم را دیدم که چو صدها رابعه داغ عشق ناکامی بر دل داشت و اشک نچکیده در هاله چشمان پر از دردش برق میزد.
وقتی پرسیدمش: چرا تا حالا فراموشش نکرده ای؟
گفت: مگر اسان بود!
گفتم: دیگر بس است، بگذار و بگذر.
اشکی که لحظاتی قبل در هاله چشمانش میدرخشید بر گونه اش چکید و سپس در میان های های گریه هایش گفت: اینطور نگو جانم، احساس خیلی پاکیزه و قشنگی است این عشق! من تمام زیبایی های زندگی را با داشتن همین احساس حس و لمس میکنم، سروده های عاشقانه و آهنگ های دلبرانه را با همین احساس میخوانم و میشنوم، نغمه سرایی چکاوکان برایم الهام همین احساس را تداعی میکند. در پگاه هر روز خورشید را هنگام به آغوش کشیدن گیتی با همین احساس به تماشا می نشینم و در بیگاه هر روز با لطف همین احساس مژگان را رویهم میگذارم و قبل از خواب هزار بار دعا و تمنا میکنم که کاش لحظه ای به خواب های آشفته ام همراه و همنوا گردد. با این احساس نفس میکشم و با این احساس تا هنوز زنده ام و تو میگویی بگذار و بگذر.
باز با یک زن دیگری از سرزمین شیران روبرو بودم که حتا در عشق هم حریفی نداشت تا به قول پهلوانان چت اش کند.
چه عشفی بود و چه دعای، دعای به خواب دیدن عشق، مگر میشد دعای معصوم تر از این داشت؟!
پرسیدمش: او هم هنوز دوستت دارد؟
نگاه های غمین و اشکین اش را به نگاه پرسشگرم دوخت و گفت: تا چه حد، حتا تصورش را هم نمیتوانی.
میدانستم زن وقتی عاشق میشود با تمام قدرت و ابهت عشق می ورزد و هنگام عشق ورزیدن به هیچ فرد، به هیچ رمز و به هیچ مرزی فکر نمیکند. بی باک و بی هراس و بی ریا تا پای جان به پیش میرود و چنان جسور است که جوره ای جز قو ندارد.
و اما مرد هنگام عشق ورزیدن بیشتر می اندیشد، به خود، به وابستگی هایش، به عواقب عشق و به آینده ناپیدای عشق و به حادثه های ناخوانده ای عشق و ده ها حرف دیگر، چرا چنین بود و است نمیدانستم، ولی به مثابه یک زن میخواستم بدانم که چرا مردها مثل زن ها نمیخواهند و یا نمیتوانند بی باک و بی هراس و بی ریا عشق بورزند؟؟؟
و حالا از زنی میشنیدم که مردی بی صبرانه بیشتر از سه دهه در انتظارش است. در انتظار روزی که اگر تقدیر مهربان شود و او را به ملکه رویاهایش برساند. حیرت انگیز و باورنکردنی بود و اما سوال در اینجا بود که اگر وی عوض انتظار ، آن روز و آن دم محکم و استوار در کنار عشق اش می ایستاد بهتر نبود؟
آیا این همه سال انتظار سخت تر و بدتر از اتفاقات پبش بینی شده آن زمان نبود؟
سوال های بیشماری بود که میخواستم جواب آن را بدانم، ولی گریه های دوستم که لحظه به لحظه اوج میگرفت، مجالم نداد، اشک و آه اش، دلم را به رقت آورد و مرا هم گریه گرفت، بی محابا از جا جستم و کنارش نشستم، بغلش کردم و دستی نوازشگرانه به موهای خوشرنگ و انبوهش کشیدم و گفتم: خوش به حال عشق ات که زنی چنین هنرمندانه و ماهرانه حارس و وارث اش است.
به چشمانم خیره شد و لبخند تلخی زد و گفت: و اما با چه قیمتی؟!

Short URL: https://www.turklar.com/?p=20368

Posted by on جولای 6 2020. Filed under تازه ها, نگاه. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2020 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت