ففتا

هزارستان دیگر زوال نخواهد کرد!

۱


دکتور عنایت الله شهرانی
من یکی از دوستداران ویا اگر حقیقت را بگویم از خوشبینان واقعی این ملیت تاریخی ولی مظلوم هزارهها میباشم، این مردم در طول سالهای زیاد آنقدر رنج کشیدند، تحقیر شدند و تلفات جانی دادند که در تاریخ افغانستان هیچ قومی ویا ملیتی بدرجۀ آنها بمشکلات حیاتی روبرو نشده است .نهتنها یک لعنت، بلکه هزار لعنت و نفرین بر امیر عبدالرحمن یا کاسهلیس انگریز که ریشههای محکم و قوی ملیت هزاره را ازمیان برد، او هزارانهزارۀ بیگناهرا به شهادت رسانید، فرار و تبعید کرد، کنیز و غلام گردانید و از یادگارهای منحوس او تا سالهای اخیر است که در افغانستان مردم، آن قوم نجیب و تاریخی را بهنظر احترام نمیدیدند، ای کاش قبر امیر عبدالرحمن جنایتکار تاریخ را خرابکنند و استخوانهای گنده و رمیم منحوس اورا برآورده در میدان پارک زرنگار در محضر عام با پاروهای حیوانات بسوزانند تا روح خبیثۀ وی از آن رنج ببرد .امیر عبدالرحمن تنها به هزارههای عزیز وشریف و قلب مردم افغانستان ضرر نرسانید بلکه به صفحات شمال و غرب مملکت ماو حتی به همتباران خودش مشکلات زیاد آورد و زهرهای ظلم و بیدادگری را به آنها باقساوت و بیرحمیهای زیاد چشانید .استعداد و نبوغ هزارههای امروزی به ما میرساند که این مردم، استعداد زیاد و صاحب توان در دانش و فرهنگ دارند و از میان صدها هزارهزارۀ قربانیان دور امیر عبدالرحمن نوابغ، سیاستمدار، دانشمند، هنرمند و شاعر به یقین که وجود داشتند که آنانهمه بینام و نشان از این جهان رفتند .در پایان حکومت کمونستی کشور ماتحت حمایت روسها بعضی نهضتها در میان ملیتها بمیان آمد که از ذکر همۀ انها بجز یکی منصرف میشویم،آن یک عبارت از عبدالعلی مزاریبا لقب «بابه مزاری »میباشد .در اسلامآباد بودم که شخصی از جانب شهید عبدالعلی مزاری پیغام آورد که اگر من شهرانی بهکابل بروم، یک بار وی را دیدن کنم؛که چند سال پیش آن ملاقات را بصورت بسیار مختصر زیر عنوان «اولین و آخرین دیدار »نوشتم و این بار نیز زیاد نمینویسم .شهید عبدالعلی مزاری را هزارهها «بابه مزاری »میگویند، وی برحق «بابه »هزارههاست .او شخصیت بالاتر از تصور من بود، هوشیار، سخندان و سخنشنو،سیاستمدار با احساس که تاریخ هزاره را خوب میدانست و پاسدار برحق کوههای هندوکش بود و اورا عقاب کوهبابا باید گفت .موضوع مهمیکه در میان آمد، ارتباط تورک و هزاره بود، او همۀ ملیتها را محترم میشمرد و هزارهها را جزء لایتجزای تورک میدانست، واقعآً من در همه مقالات خود تورکها را به شکل تورکاوزبیک، تورک هزاره، تورک تاتار وتورک تورکمن نوشتهام .اکنون اکثراً هزارهها به زبان اصلی ختاییشان سخن نمیگویند، مثلیکه صدها تورکی زبانان به اثر قرابت و ارتباطات با فارسیزبانان، فارسیزبان شدهاند، یکتعداد هزارههایشمال هنوز به همان تورکی قدیم توکیو (ابوالآبای هزاره )یا ختایی سخن میگویند .بابه مزاری میدانست که دو طایفۀ بزرگ تورکها که باهم تفاوتهای خوردی دارند در افغانستان قرار دارند، یکی از آنهاتورکهای مرکزی میباشد که اصلاً اجدادشان به تورکان توکیو، سیتیهاو یوجیهای ۲ختای که از تورکستان شرقی در زمانهای شاید پنجهزار سال پیش آمده؛میرسد، تورکیشاهان، کوشانیها، یفتلیها، تگینشاهان، شارها و کابلشاهان از بقایای آنها میباشد، بعد از شهریاران این تورکان توکیو، آلپتگین و سبکتگین،سلطان کبیر محمود غزنوی و بازماندگان آنان و جوامع کثیر هزارهها میباشند و غالباً کلمۀ «هزاره »بسیار بعد برآن مردم نسبت داده شده است و لازم بیادآوری میباشد که هزاره به هیچصورت از بقایای مغولها نمیباشد، اگرچه در خون همه تورکها با مغولها یکی میباشند ولی بعدها بدو قوم بزرگ جدا گشتهاند، اکنون در میان تورکان، مغولها زیاد میباشند و اکثراً در میان تورکان هضم گردیدهاند .هزارهها یا بعبارۀ دیگر تورکان توکیو از باشندهگان اصلی و قدیم کابلستان و زابلستان تا به سیستان می-باشند، یک دلیل عمدۀ اقامت آلپتگین بزرگترین سردار رزمی دور سامانیانکه به جهاد جانب هندوستان از راه غزنی میرفت اینست که اقوام تورکهای مرکزی افغانستان آنروز همه تحت قیادت یک رهبر قرار نداشتند، لذا آلپتگین همه را جمع و یک مرکزیت مستحکم را در غزنی اساس گذاشت که سالهای زیادی دوام کرد و گفتنیست که مادر سلطان کبیر محمود غزنوی دختر خان بزرگ هزارۀ زابلی میباشد، در خصوص شمایل و سیمای سلطان کبیر محمود غزنوی خواندهایم چشمان او تنگ چون تورکان هزاره و ریشش نیز باریک بود، همچنان ما خواندهایم که «هزارۀ سلطان مسعود »یکی از بزرگترین اقوام هزاره می-باشد و این خود دلیل عمده و مهمی است که هزاره ارتباط به تگینها دارد و از جمع تورکان توکیو می-باشند .تورکان هزاره گرچه رهبریت خودرا بدوران عموزادهگان شان غزنویان از دست دادند، ولی خانهای بزرگ-شان چون ارغونیان دورۀ بابرشاه (از جمع تورکان تورکستان جنوبی )وغیره تا زمان امیر عبدالرحمن حفظ کرده و هر خان و ملک صاحب قدرت و حاکمیت بودند .دوم تورکان دیگر سرزمین افغانستان قدیم تا امروز تورکان تورکستان جنوبی میباشد که بگفتۀ مرحوم کاتب هزاره سرزمین تورکهای صفحات شمال امروزی را «تورکستان صغیر »میگفتند .این تورکستان صغیر را در سالهای بعدی عمداً بنام «صفحات شمال »مبدل ساختند .بعد از گرویدن هزارههای مرکزی افغانستان به مذهب تشیع یا جعفریه مردم تورک هزاره اندک-اندک خودها را با تورکان هزاره در تشخیص قرار دادند و تورکان هزارۀ اهل سنت والجماعه خودها را به تاجیکها و تورکان اهل سنت آهسته آهسته قرابت دادندکهمذهب شیعه در افغانستان ریشه و قدامت طولانی دارد .تورکان هزاره که در مکالمات کنونیشان هزاران لغات تورکی استعمال میگردد، بعد از دورۀ انکشاف دادن فارسی بهتوسط غزنویان در رأس سلطان کبیر محمود غزنوی اطرافیان و درباریان آهسته-آهسته زبانشان را به آنطرف نزدیک ساختند .از اینکه درین مقاله تورک هزاره ویا تورک اوزبیک را مکرراً تکرار نمودیم، منظور اینست که بدون تردید کلمۀ «اوزبیک »بر تورکیزبانان آسیای مرکزی نابجا استعمال گردیده و این کلمه بعد از استعمار سرخ روسها زیادهتر معمول گردید و هدف روسها هم جدا-جدا سازی جامعۀ بزرگ و کبیر تورکستان بود .همچنان کلمۀ «هزاره »که در استعمال این کلمه کدام مخالفت، موافقت وجود ندارد چونکه اکنون مردم بدان عادت گرفته اند، باری هم با جناب پروفیسور دکتور عبدالواحد سرابی درینباره صحبت گردید، وی ۳فرمودکه خوب است اگر نام اصلی مردم استعمال گردد و در کنار آن «هزاره »هم بیاید مثلاً تورکان هزاره یا مغولان هزاره .اکنون در میان تورکاناین اقوام نامهای چون چوگل (در میان هزارهها چگل و درتاریخ قدیم بدخشان میخوانیم که نام اصلیاش ملک «چگل »است )تاتار، قرلوق، لاچین، چیچکه وغیره که همه در میان هزاره موجود میباشد، علاوتاً در مناطق هزارهها، هزارههای گدی، نایمان، تورکمن، تولون، ترخان، بربر وغیره است که همه در میان تورکها وجود دارد، دیگر ضرورت نیست که در خصوص تورک بودن این مردم تبصره گردد و این دلایل و دلایل دیگر میرساند که هزارههااز ذریات تورک میباشند .حضرت استاد حسین علی یزدانی میفرماید که اروزگان یکی از مناطقی میباشد که هزارهها بار اول در آنجا، جایگزین شده اند و بدون تردید این نسبت حقیقت دارد، نام منطقۀ هزارهگان (ارزوگان )و اطراف آن تگینآباد بود و تگینها از طایفۀ قرلوق میباشند و سبکتگین و محمود غزنوی فرزند او قرلوق هستند و تا کنون در میان هزارهها قرلوقها وجود دارد، چون سبکتگین خودرا تورک میگفت، پس تورک قرلوق گویا تورک هزارهمعنی میدهد .در یکی از دهات بدخشان به اسم شهران بصورت عموم همه خودها را تورک میگویند و در میان آنها جمعیتی میباشند که آنها را به اسم «چوگل »یاد مینمایند و بدون تردید آنها عبارت از «چگل »هستند و در تخار قوم مشهوری بنام «چیچکه »تشریف دارند که در میان هزاره این نام از شهرت زیاد برخوردار و همه باسم تورک شناخته شده اند، پس نشانههای زیادی وجود دارد که این دو طایفه هزاره و تورک یکیاند و از آنست که «تورک هزاره »باید برایشان نام داد، زیرا وقتیکه میگوئیم هزارههای تورکمن این همان معنی تورک بودن شانرا میدهد.مؤرخین دربارۀتشخیص تاتار-تورک و مغول مغشوش اند، در حقیقت مغول و مغولیزم بعد از رویکار آمدنچنگیزخان در میان آمد، درحالیکه این طایفۀ مغول با مقایسه با مردم تورکهای تورکستان شرقی نفوس شان بسیار کم بود که آنها را اویغور میگفتند و چنانچه تا کنون کلمۀ اویغور مروج میباشد .بعد از بمیان آمدن چنگیزخان ممالک و کشورهای زیر سلطۀ وی بنام اولادهایش منقسم گردید، در تاتارستان جوجی و در تورکستان جنوبی چغتای و همه مردم زبان و رسم و رواج را به آنها نسبت میدادند، مثلاً میگفتند تورکی چغتایی (یعنی تورکی اوزبیکی فعلیه )این کلمه حتی تا دورههای تیموریان هرات مروج بود و یکتعداد نادانسته خودها را تورک چغتایی میگویند .در ملک جوجی خان مردم فکر میکردند که همه باید به مغول نسبت داده شود، درحالیکه در آنجا همه تورکان تاتار حیات بسر میبردند و تا کنون طوریکه گفته شد بعضیها تفاوت تورک، تاتار و مغول را نمی-دانند درحالیکه تاتار یکی از اقوام تورک و همزمان در پیدایش مغول بروز کرد و مغول طبعاً با تاتار بنی اعمام میباشد و در حقیقت تورک و مغول از اولادۀ یافث میباشند که تورکوتاتار یکی حساب میگردند و مغول به اثر موقعیت جغرافیایی در زبان و طرز حیات با تورکها تفاوتهایی دارند، اعراب تا کنون تاتار را مغول میگویند که بعضی مؤرخین در نوشتهها از آنها تقلید میکنند .استاد شاه علی اکبر شهرستانی نویسندۀ بزرگ هزاره لغتنامهیی را ترتیب داده که جمعاً به پانزده صد لغت میرسد که از زبان فارسی دری هزاره بنام لغات تورکی و مغولی استخراج کرده است، از آن جمله ۴دوازده و نیمصد آن لغات تورکی و مابقی مغولی میباشد و این میرساند که هزاره بمراتب نزدیکتر به تورک بوده و منسوب به تورک هستند و همان دونیمصد لغت مغولی نیز در میان تورکها استعمال میگردد و استاد شهرستانی که بزبان تورکی وارد نیست و از روی علم فلالوژی لغات مذکور را استخراج نموده و اگر با تورکیزبانان تماس میگرفت همه لغات متذکره به تورک تعلق مییافت و این بدان معنی نیست که در زبان مغولی لغات مذکور معمول نیست بلکه لغات مشترک دارند و اصلاً همه دارای یک منشأ میباشند، حتی زبان دراویدی، آلبانی، فنلندی و کوریایی بههمین ریشۀ آرال آلتایی ارتباط مستقیم دارند .تبصره در موضوعات متذکره در میان مرحوم عبدالعلی مزاری و من بسیار پیشرفت و مسایل گفتگو در میان او و من اندکی غامضتر و پیچیدهتر شد و از آن سبب بعد از دریافت افکار آن شهید سیاستمدار من جرئت آنرا یافتم که از شخص خودشان مستقیم بپرسم، یا استاد مزاری شما که اینقدر علاقمندی به تورک و تورکتبارها نشان میدهید و هزارهها را از جمع تورکان میشمارید، آیا اجازه میدهید که از شما بپرسم که جناب عالی تورک میباشند ویا شیعه؟ بابه مزاری چون سیاستمدار است و میخواهد بداناند که منشأ نژادیاش چیست، از آن سبب اینسو و آنسو نگاه کرد، سیاستمدارانه فرمود که اگر کسی خواسته باشد دین خودرا تغیر دهد یک مسئلۀ اختیاری و شخصی میباشد، ولی قدرت آنرا ندارد که خون خود را تغیر دهد و از آن سبب گفت که او تورک است و خون تورکی دارد، چنانکه امروز DNAخونها را میتواند تشخیص نماید .من ارتباط مرحوم مزاری را با ایران قطعاً نپرسیدم، ولی او خود با بزرگواری که داشت فرمود که هیچ رابطهای با ایران و ایرانیان ندارد، در گفتههایش اندک نفرت احساس میشد و علاوه کرد که هیچگاه با آنها دوستی نخواهد داشت و از مشکلاتش در ایران قصه کرد و معلوم میشد که حقیقت را میگوید .تا کنون من نمیدانم او مرا بکدام یک موضوع مشخص خواسته بود، ولی دو-سه موضوع را دریافتم، یکی این بود که گفت که چهارصدو پنجاه جسد شهدای هزاره در افشار افتاده و خوراک گرگ و روباه و شغال شده است و اگر کسی بدفن آنها دست زند اوهم از طرف حکومت کشته میشود .دو دیگر گفت که دربارۀ واقعۀ چنداول،قابل گفتن نیست و به هرکس نهتنها در داخل بلکه در خارج نیز موضوع روشن میباشد .سوم موضوع مهمیکه شاید میبود، همان بود که میخواست یک ارتباط بسیار نزدیک با قوۀ شمال تحت فرمانروایی مارشال دوستم داشته باشد و این موضوع را خیلی محتاطانه در لفافه اظهار داشت .در این اواخر از میان هزارهها یکتعداد رهبر بنامهای اکبری، خلیلی، دانش و محقق سر بلندکرده اند که هریک یقیناً شخصیتهای بسیار مهم و عمدۀ هزارهها خواهند بود، با احترامیکه به هریک از آنان دارم و رهبران خوب میباشند ولی در پیشانی مرحوم عبدالعلی مزاری نقش «رهبر »بخوبی خوانده و دیده میشد .وقت غذای چاشت بود که ما هردو صحبت میکردیم، جوانی از در درآمد با آفتابه و لگن دستها را شستیم، یک کاسۀ گلین آوردند وپیاوه (شوربای که گوشت ندارد )را در بالای دسترخان گذاشتند که داخل آن چند دانه نخود بود، آنرا با نان خوردیم، من آن وضع ساده و طبیعی را که یک رهبر داشت از دل و جان تقدیرکردم، بفکر و عقیدۀ من مزاری آن حیاتی را که جوالیها، کارگران، آوارهگان و فقرا داشتند و دارند، بیاد داشت و میخواست که دایم از دل آنها باخبر باشد، گویا که اوهم جز آنها است .در تاریخ حیات امیر ۵تیمور صاحبقران خوانده ایم که در سفرها و جنگها غذایی را که عساکرش داشتند اوهم از همان غذامی-خورد .تواضع و مردمداری مزاری مرا بیاد دورۀ خلفای اسلام آورد، میگفتند که حضرت علی(کرمالله وجهه)در موقعیکه حضرت بی بی فاطمه را ازدواج کرده بود، همان پوستین را که در خانه منحیث لحاف استعمال می-نمودند در بیرون آنرا میپوشید، هذالقیاس عدالت عمر و نیز عمر ابن عبدالعزیز را بیاد میآورد، خصوصیات این رهبر هزارههای گرامی و عزیز که من بچشم سر دیده بودم هرگز فراموشم نشده است، البته من بارها از جنگهای شدید در ساحۀ کابل با تاجیکهای محترم و پشتونهای محترم شنیده ام، ولی قضاوت من همان است که برایم گفته شد .چشمان این رهبر تیزبین و خیره کننده مینمود، هرگاهیکه من جانبش نگاه میکردم، میدیدم که جانب من میبیند، لباسهای او با شمایلش نمونهای از هزارههایی بود که من هزاران هزاره را دیده بودم و ارتباط داشتم .بیاد دارم همان دقیقهای که داخل صحن حویلی دفتر او شدم، صدها بوجی ریگ بهجهت مقاومت با رقبا ویا دشمن وجود داشت و وقتیکه در اتاق داخل دفتر شدم چندین شخصیتها در آنجا بودند که قیافههای کابلیها را داشتند، کلاههای قرهقل و لباسهای غیر معمول هزارهها را بر تن کرده بودند، آهسته-آهسته همه از دفتر برآمدند، بعدها دانستم که آنها مردمان چنداولی میباشند و مرحوم بابه مزاری رهبر هزارهها و من باقی ماندیم، در دفتر مذکور کرسی و میز وجود نداشت، همه دوشک و بالشت بود و بس .اشیای زینتی دیده نمیشد و دیکور همان دیکور طبیعی خانههای کابل بود و این اتاق مرکز فرمانروایی مرحوم مزاری را تشکیل میداد و من دفتر یکی از رهبران دیگر هزارهها را دیده بودم که بر خود یک تخت صاحبقرانی را ساخته و بر سر آن مینشست و دیگران پائین از وی قرار داشتند .مرحوم مزاری بعد از سلام علیک و احوال پرسی که پیش از غذا صورت گرفته بود، بعد از غذا باز به سوالات تاریخ تورک و هزاره به پرسیدن شروع کرد و برایم در مورد یک کتابی که به جهت مطالعه به مارشال دوستم فرستاده بود گفت که خبر دارد که مارشال هنوز کتابش را نخوانده است، ولی گرمی صحبت ما دوام داشت و در تاریخ هزاره و روشن ساختن آن بسیار علاقه داشت و معلوم بود که علاوه بر سیاست به علم خصوصاً تاریخ ارزش زیاد قایل بود .از تاریخ سیستان، شارهای کابل و بامیان و غور سوالات زیاد کرد و بحث ما دربارۀ ایماقها نیز در میان آمد و به تشریحات و گفتههای من البته علاقۀ زیاد از خود نشان داد، مگر بآن هم برآن مذاکرۀ هردویمان قناعت نکرده و فرمود وقتیکه به پاکستان بروم یک تحقیق بسیار علمی را دربارۀ سیستان و تاریخ آن و اصلیت مردم آن سامان بنویسم و من آن فرمودهاش را انجام داده و برایش فرستادم و نوشتهام برایش رسیده بود .وقتیکه به امریکا آمدم، شنیدم که اوراق مذکور از دفترش مفقود گردیده است و برایم پیغامش رسید که باید دوباره چیزی بنویسم، متأسفانه نسبت بعد مسافه و نبود مآخذ نتوانستم آنرا اجرا نمایم، بدبختانه چندی بعد شنیدم که آن مرد شجاع و مدبر و رهبر اعلی برادران گرامی هزاره به شهادت رسیده است، همان زمانیکه شهادت ویرا شنیدم، گفتم که مردم هزاره همه یتیم شدند .۶مزاری آنقدر هوشیار، سیاستمدار و با تدبیر بود که بمجردیکه سر بلند کردو رهبریت هزاره را بدست گرفت گروههای مختلفۀ تیت و پاشان شدۀ هزارهها را انسجام بخشید و تنظیمهای خورد و بزرگ را در زیر ادارۀ خود قرار داد و هر روز در حال پیشرفت بود وبه یقین میتوان گفت که اگر حیات او باقی میماند، قوۀ بزرگی را در افغانستان بدست میآورد .معلومات عبدالعلی مزاری در خصوص ارغونیان دورۀ بابرشاه و بعد از آن زیاد بود، خانهای بزرگ و فیؤدالهای هزارهها را با حدود و مالکیت و خواص آنها میدانست، هردو باهم گفتیم که مادر امیر دوست محمد خان تورک جوانشیر و مادر امیر محمد افضل خان بروایت شخص امیر عبدالرحمن تورک طهماسبی بودند و امیر دوست محمد از حمایۀ مردم هزاره کاملاً برخوردار بود و از جانب دیگر از زمان احمدشاه ابدالی تا بدورۀ محمد ظاهرشاه میرزاها و مشاورین علمیو حتی سیاسیشان مردمان ویا اهل چنداول بودند، چنداولیکه تا زمان ورود مجاهدان اندک نفس میکشید، ولی بدبختانه درین دورۀ مجاهدان، چنداول یا برکتخانۀ کابل در فرهنگ نه تنها شخصیتهای علمی را از دست داد بلکه عمارات و معابدآننیز از میان برده شد .مزاری یک سیاستمدار بسیار شجاع، هوشیار و با احساس بود که وی هزارهها را با ریشههای تاریخیشان میشناخت و هزارههای افغانستان را با مقایسۀ هزارههای پاکستان، میدانست که در کدام موقف قرار دارند .مزاری کتاب استاد حسین علی حاج کاظم یزدانی و بعضی کتابهای دیگر را در خصوص هزارهها خوانده بود، تا جائیکه راقم این سطور بعضی کتب را در خصوص هزارهها خوانده و مطالعه کرده ام با همه احترام و ارزشیکه به نوشتههای دیگران در خصوص هزارههادارم،مگر تألیفی حضرت حاج کاظم یزدانیرا بسیار مکمل، مؤثق و درست میدانم، چونکه وی تحقیقات خویش را قدم بقدم در میان هزارهها تعقیب کرده و خیلی خوب نوشته و من در کتاب «تاریخچۀ اقوام در افغانستان »دربارۀ کتاب جناب یزدانی نوشتهها کرده ام .زمانیکه مجلس علمی و تاریخی استاد مزاری و من بپایان رسید، کتاب جناب حاج کاظم یزدانی را طور یادگار برایم تحفه داد .در افغانستان هزارهها به چندین فرقه تقسیم شده اند، هزارههای اهل تشیع، دوازده امامه و پیرو حضرت امام جعفر صادق(رض)وشاید این گروه در دورههای بسیار پیش اسلام به مذهب شیعه معتقد شده باشند، چونکه خاندان حضرت پیغمبر(ص)بوقت مخالفتها خصوصاً امویها در ساحات خراسان پناه میآوردند، چنانچه تشریفآوری و شهادت حضرت یحی در خراسان از همین قبیل واقعات است، بسی از مردم به این عقیده میباشند که مذهب شیعه بوقت صفویان ایران که جمله تورک میباشند اساسگذاری گردیده ویا به تقویه آن مذهب دست داشتند که موقعیت جغرافیایی این هزارههای شیعه از جبال غور تا دهنۀ غوری (غرجستان )قرار دارد .یک گروپ از اهل هزارهها به طریقه اسمعیلیه گرویدند، این طریقه در بدخشان در میان مردم شغنان، حصههایی از درواز، واخان، زیباک، اشکاشم و بعضی مناطق دیگر وجود دارد، البته یکتعداد دیگردر بدخشان مرکزی کهاصلاً اسمعیلیه بودند با گذشت زمان سنی حنفی شدهاند، قابل یادآوری است که متولیان حکیم ناصر خسرو همه سنی حنفی میباشند، یکی از دروازیان که شاید حنفی ویا اسمعیلی باشد باور خودرا به ناصر خسرو چنین ادا مینماید :۷شاه ناصر اولیای شـــۀ بنده نوازاسکندرم و سگ تــو ام از دروازهرکس که بدربار تو بیاید به نیازنومید ز دربار تـــو کی گردد بازداستان گویندۀ ابیات بالا در کتاب «شاه محمد ولیخان دروازی »شرح داده شده است .گروه دیگری از هزارهها که اصلاً خون تورکی هزارهگی دارند، با یک خط باریکتر بین تورکها و هزاره-هایاهل تشیع بازهم از غور آغاز میگردد و تا به سرحد بدخشان میرسد، موقعیت این هزارهها بعد از دهنۀ غوری در ولایات بغلان و قندوز و تخار بسیار وسیع و بزرگ میشود که اکثریت این هزارهها سنی حنفی و خودها را به ملیت تاجیک منسوب میسازند، چونکه از تاریخ خودها خبر ندارند و نیز به اثر تبلیغات ضد شیعه ویا هزاره در طول کم از کم صدسال آخر خودهارا تاجیک میدانند، نگارندۀ این سطور با یکی از شخصیتهای علمی این جماعۀ بزرگ هزارههای سنی پرسیدم که چرا شما به تاریخ هزارهها علاقمند نبوده و خودهارا به برادران تاجیک نسبت میدهید،وی که از اهل خوست و فرنگ بود، فرمود که آنها همه در اصل خود «تورک »میباشند، گویا تورک هزاره، از گفتۀ بالا چنین برمیآید که تعدادی از آنها از تاریخ خود آگاهی دارند، ناگفته نباید گذاشت حضرت امیر خسرو بلخی ثم دهلوی اصلاً اهل هزارههای لاچین بغلان میباشد که در اشعار خود به صراحت میفرماید که اصل و نسب او تورک میباشد و هزارههای کهگدای از همین جماعت بشمار میروند .در سطور بالا از هزارههای شیعه، اسمعیلیه و سنیهای تاجیکشده چند کلمه ادا گردید و درینجا از هزارههای که تاکنون اصالت تورکی خودرا حفظ کردهاند معلومات کمی را ارائه میداریم، تفریق کردن هزاره-های که هنوز تورکی صحبت مینمایند و سنی مذهب اند، اندکی مشکلات دارد، چونکه همه بیک عقیده و یکزبان در کنارهم حیات بسر میبرند، مثالهای زیادی از این تورکان هزاره را از دهنۀ غوری تا سرحد بدخشان و حتی در بعضی جایهای بدخشان مییابیم، مثلاً هزارههای دهویران خانآباد وغیره میباشند، میگفتند در سابق هزارهها در بدخشان زیاد بودند و آنها به نام هزارههای ایماق یاد میشدند که اکنون در میان جامعۀ بدخشانیان هضم شده اند و به بسیار ندرت نامی از آنها گرفته میشود .ایاز ایماق بدخشانی غلام و سرافسر بزرگ سلطان محمود غزنوی از جمع همین تورکان هزارۀ ایماق بدخشان بود که عزت و احترام او نزد سلطان محمود غزنوی از داشتن ارتباط خونی بود که سلطان بر وی اعتماد زیاد داشت، بنگرید به نوشتۀ استاد خلیلالله خلیلی دربارۀ ایاز ایماق .و سلطان محمود غزنوی شوهر خواهر ایاز ایماق و ایاز از اعتماد کلی سلطان برخوردار بود .هزارههای پشتونشده نیز در افغانستان زیاد میباشند، سرحدات غربی هزارهها عموماً با باشندهگان پشتوزبان وصل است، از آنرو بیشماری از هزارهها به پشتو تکلم مینمایند، یک گروه ایماقها از چهار ایماق خودهارا پشتون میدانند، درحالیکه بصورت قطع با شواهد زیاد پشتون نبوده و اصالت هزارهگی دارند، همچنان بقرار روایت حضرت حاج کاظم یزدانی (نویسندۀ طراز هزاره )قوم مسعود در اصل هزاره و اکنون به پشتو صحبت مینمایند، وقس علیهذا .۸تفصیل مذاکرات بابه مزاری و من همه بیادم نمانده ولی همینقدر میدانم که همه گفتار ما در خصوص مردم نجیب، شریف و داغدیدۀ هزارهها بود و معلومات و گفتههای مارا که در سطور بالا ذکر گردید در بر میگرفت و البته نمیتوانیم نفوس اصلی هزارهها را بنویسیم، لاکن گفته میتوانیم که مجموعه هزارههای شیعه، هزارههای سنی، هزارههای تورک، هزارههای تاجیکشده، هزارههای اسمعیلیه و هزارههای پشتونشده که در سرتاسر سرزمین افغانستان حیات بسر میبرند، یک اکثریت بسیار بزرگ میباشند .متوجه باید بود که معرفی هزارههاو محل بود و باش آنها را جدا از تورکان، تورکستان صغیر آوردیم زیرا که تورکان افغانستان از ساحات بادغیس تا به بدخشان با تورکان تورکستان جنوبی ویا آنطرف رود جیحون در تکلم و بعضی از رسومات تفاوتهایکم دارند ولی از نگاه خون همه طوایف یکی میباشند، اما تفاوتهای هزارههای مرکزی و غیر مرکزی در نامها هیچ نیست، مثلاً در طایفه شیخ علی، دولت بی، تورکمن، پنج قول وغیره در بهسود، دیوال قول، فراخ الوم، راقول، خلم وغیره .در دایزنگی و دایزنیات که در حقیقت مناطقشان بنام «غرجستان »میباشد، طایفۀ مشهور دیگری بنام هزارۀ تاتار که اصلاً یکی از نامهای بسیار قدیم تورکان تاتار است که نمونۀ آنها در میمنه و بلخ وغیره .در دایکندی طایفههای دولت بیک، روشن بیک، حیدر بیک غاوش، در ساحۀ غزنی قره باغ، جغتو، در جاغوری مثل مقر، قلات، پهلوان و دیگر مناطق هزاره نامهایی را مییابیم که کلمات تورکی بر سر جایها و طوایفشان گذاشته شده است که این نامها، نامهای مشترک میباشد .جمله هزارههائیکه در سطور پیشتر ذکر گردید مردمی میباشند که به طایفۀ تورکان شرقی ویا چینی و تبتی ارتباط دارند که یکی از آن مثالها عبارت از تورکان فورمولی میباشد، شیرمحمدخان ابراهیمزایی در کتاب «تواریخ خورشید جهان »مینویسد که فورمولیها اصلاً از تورکان تبت هستند و بعد از اینکه آنها در خاک فعلیۀ افغانستان آمدند به نسبت اینکه شیخ «روحانی »یک شخصیت پشتون بود و آنها مرید شیخ مذکور شدند، بالاخره آهسته-آهسته زبانشان چون مسعودیها و تعدادی از ایماقها به پشتو مبدل گردید و مردمان معمر فورمولیها خودها را تورک میگویند .بعضی از مردمان دربارۀ نسب خود معلومات کافی ندارند، همینکه در هر زبان تکلم مینمایند خود را گویندۀ اصلی همان زبان و نسب میدانند که البته همه انسانها در حقیقت از اولاد حضرت آدم و بی بی حوا میباشند و این تقسیم بندیها و بعضی-بعضیسازیهای ما فقط بخاطر شناساییها میباشد و این علمی-ست که بنام علمالانساب ویا نسبشناسی (جینیالوژی )یاد میگردد و درین نوشته بجز از شناسانیدن نژاد هدف دیگری در نظر گرفته نشده است و مردم باید این موضوعات را بایک هدف نیک و همزیستیهای پاک تصور نموده و جامۀ عمل بپوشانند و این همزیستیها کیفیت و زیباییهای خاص دارد .طور مثال یک ویدیوی هزارههای پنجشیر در (یوتوب )بمشاهده میرسد که جمله اهل سنت والجماعه و به تاجیکی که اکسنت برادران تاجیکزبان پنجشری را دارند تکلم مینمایند ولی دشمنی ویا خصومت و نزاع و جنگ در میان آنان دیده نمیشود، از سنی بودن هزارههای پنجشیرو بعضی مناطق هزارههای دیگر که سنی مذهب میباشند چنان معلوم است که شیعه در افغانستان تاریخ بسیار کهن ندارد، اگرچه به عقیدۀ یکتعداد علمای شیعه چون حضرت استاد شیخ حسین علی یزدانی (حاج کاظم )قدامت شیعه در افغانستان ریشۀطولانی دارند، شاید استاد یزدانیو یکتعداد دیگر به این باور باشند که تشریفآوری اهل بیت حضرت محمد(ص)۹معنی شیعه بودنمردم خراسان را میدهد و این موضوع تا یکحدی قابل تأمل است، چونکه در آن اوقات انشعابات زیادهتر شکل سیاسی را گرفته بود و چنانکه تا امروز موضوع جدی سیاست در میان است .گفته آمد که در افغانستان دو طایفۀ بزرگ تورک وجود دارد، یکی اینکه دربارۀ آنها که عبارت از تورکان توکیو بودند از جمله اهل هزارهشامل میباشند که در مناطق مرکزی افغانستان با ولایات و موقعیتهای جغرافیایی آنها معرفی گردید .دو دیگر تورکستان معروف در افغانستان میباشد که به استناد نویسندۀ معروف فیض محمد کاتب هزاره آنرا «تورکستان صغیر »میگفتند، مشابهت اینتورکها زیادهتر بمانند تورکانتورکستان جنوبی میباشد و آقای میرمحمد صدیق فرهنگ میفرماید که این گروه تورکان صفحات شمال ویا اینطرف رود جیحون از قدیمالایام تشریف داشتند و لازم بیادآوری است که اهل تاجیک ویا آریائیان نیز از قدیمالایام در کنار تورکان توکیو و تورکان تورکستان صغیر تشریف داشتند و چون بحث ما در مورد تاریخ آنها نمیباشد بناً نوشتن دربارۀ آنها را به جای و وقت دیگری میگذاریم، چونکه هدف ما درین نوشته فقط معرفی عزیزان هزاره و قدامت و اصلیت آنها در افغانستان بود .در ختم این نوشته میخواهم دربارۀ سه شخصیت عمدۀ هزارهها که الحمدلله حیات دارند، چند کلمه بصورت مختصر بیان بدارم .استاد حسین علی یزدانی یا حاج کاظم یزدانی، وی شخصی است که با نوشتههای خویش به مرحوم بابه عبدالعلی مزاری قوت قلب میبخشید و او از هزارهشناسان واقعی افغانستان است .این شخصیت عالم و پرفیض و برکت هزارهها را زمانی زیارت نمودمکه در سال (۴۹۹۱م )در کانفرانس کمیتۀ صلح ملل متحد در کویتۀ پاکستان اشتراک داشتم و او نیز در آنجا تشریف داشت و طوریکه در فوق یادآوری گردید کتاب «پژوهشی در تاریخ هزارهها »عبارت از کتابی بود که مرحوم بابه مزاری آنرا به دوستان فرهنگی خود بشکل سوغات و تحفه میداد .از چندین سال به اینطرف با شخصیتی آشنا شدهام که اگردر یک استیشن بس هردو انتظار بس را بکشیم یکدیگر را نمیشناسیم، او الماس و جوهر نایاب هزارههاست، او تاریخ را میداند و از همه بالاتر به سیاست عمیق و دقیق است، آدیب نکتهسنج و نویسندۀ تواناست .این شخصیت به آسانی میتواند رهبریت هزارهها را بچرخاند و نام این سیاستدان با احساس عبارت از حسین وَرَسی که نوشتههایش بنامهای مستعار نیز بطبع میرسد، بیاد دارم که در ملاقات مرحوم بابه مزاری و من برایم فرموده بودند که وی اصلاً از وَرَسمیباشد و مزاری تخلص ویاست، این دانشمند سیاستدان یا آقای حسین ورسی که بوقت فعالیتهای چپیهای افغانستان بنام «حسین تلاش »شناخته میشد، سالها زندانهای مخوف چپیها را دیده و در نهایت جان به سلامت برده است که همقشلاق بابه مزاری بشمار میآید .جنابورسی معتقد به نظام فدرالی در افغانستان میباشد، از آنرو فعالیتهای زیادی را در آنباره براه انداخته و تا جائیکه برایم معلوم گردیده در سیاست پختهکار و آزموده میباشد و با بسی از حرکات سیاسی درداخل تماس دارد و البته چون خودش در خارج حیات بسر میبرد و با جمعیتهای سیاسی در خارجارتباطخاص دارد، آز آن سبب فکر میکنم که جناب حسین تلاش بهترین رهبر میتواند باشد .۱۱شخص سوم را از روی ترانههای دلانگیز او شناختم، نامش داوود سرخوش است، وی بلبل هزار داستان است که هزارهها بلبل هزاره یا هزارستان میگویند، او به عقیدۀ من سلطان صدا و آواز و نیز ازاعجوبههای زمان میباشد .در تاریخ آسیای مرکزی ما کلمات «تورک و تاجیک »را زیاد شنیده ایم و در میان مردم همزیاد رایج میباشد و واقعاً زندهگی و همزیستی این دو ملیت را اگر مطالعه نمائیم به هزاران سال میرسد، به تأیید گفتۀ ما داوود سرخوش میگوید :«به حال مهگریه میکرد تورک و تاجیک »و این دو کلمه در تاریخ وطن ما دایم در ردیف هم قرار دارند .داوود سرخوش با خواندنهای دلنشین و آواز «داوودی »خود هنر و فرهنگ تورکان هزاره را بر آسمانها و کهکشانها پرواز داده و بیگمان داوود سرخوش با آواز «داوودی »اش در میان اهلموسیقی افغانستان خاصتاً هزارهها Legendو افسانوی است .کتابی را سالها پیش بنام «کابلستان »تألیف نموده بودم، چونکه از خوردسالی با کابل آشنایی دارم، درآن محل زیبا، پرکیف و برکت نوجوانی، جوانی و بزرگسالی را سپری نمودم و از آب و هوایش آشامیده و تنفس کرده وفعالیتهای زیاد فرهنگی را در آنجا انجام داده ام، داوود سرخوش خواندنی دارد بنام «خدایا »که در حقیقت در سوگ کابل است، این آواز داوود سرخوش نخواهد در دوران ما نظیر داشته باشد، من در خصوص آواز لتامنگیشکر کتابی را بنام «ملکۀ قلبها »نوشته بودم و در آن کتاب گفتۀ بله غلام علی خان را که لتا را «معجزۀ آفریدگار »گفته بود آن کلمه را شامل ساخته بودم، او اندکی کمتر از پنجاه هزار خواندن دارد و تنها با محمد رفیع چار و نیم هزار خواندن دارد و تأثیر خواندنهای او حد و اندازه ندارد، فقط در میان خواندن-های هنرمندان افغان یک خواندن سیما جان ترانه را بنام «از مستی چشمانم »رابه بهترین خواندنهای لتا برابر میکنم و خوش هستم که برای سیما جان ترانه لقب «فرشتۀ آواز »را دادیم .کسیکه در خواندنهای خود واقعاً شنونده را به جهان دیگری میکشاند، همین داوود سرخوش است، من در تاریخ موسیقی خوانده ام که یوسف اندکانی در دوران تیموریان هرات در آواز آنقدر شهرت داشت که در موسیقی اورا سرآمد هفت اقلیم میدانستند، این داوود سرخوش در خواندنهای «بیت رنگین» ،«تکری» ،«دیدمش» ،«سرزمین »و خصوصاً «خدایا »و دهها خواندن دیگر نظیر ندارد .«خدایا آه و ماتم داره کابل» ،«چو کابل هیچ قبرستان ندیدی »و …بای میرزا، صفدر توکلی، الهه سرور، حمید سخیزاده و دههای دیگر در میان اهل هزاره نام و نشان بزرگی دارند که دربارۀ هنر هریک باید نوشت و تحقیق کرد .مثلثبالا حاج کاظم یزدانی، حسین تلاش ورسی و داوود سرخوش فقط مثالهایی از هزارهگان میباشند و استعدادهای خداداد دیگر در میان آن مردم به هزاران میرسد .هنوز هزارهها در منطقۀ خود نتوانستند نامی را که قبول همه هزارهها باشد بیابند، هزارستان، غرجستان و زابلستان که دو کلمۀ آخر بشکل بسیار خوب تاریخی دارد و شاید بگفتۀ آقای یزدانی «زابلستان »بهتر از اسمای دیگر باشد و نام «زاول »نهتنها نام طایفهای از هزارهها (هزاره زاولی )میباشد بلکه کلمۀ «زاول »یک نام قبل از میلاد است که در کنار «قابول »(کابل )و «غزنی »(غزنه )آمده است و این سه نام جابول، قابول و غزنی اسماء اولادۀ آچیل خان نام خان بزرگ تورکان توکیو میباشد که بعداً بنامهای زابل و کابل و غزنی به تلفظ تورکها حرف (یا )بشکل غیر ملفوظ میآید، هنوز در کابل جایی وجود دارد که «قابل بایی »میگویند و این ریشۀ همان کلمۀ کابل میباشد که اکنون معمول گردیده است .تبصرههای بالا به جهتی آورده شد که مردم هزاره در طول سالهائیکه رنجها و تکالیف زیاد برایشان از جانب حکومتها داده میشد با آن همه رنج و عذاب که داشتند خودها را در پیدا و پنهان از نگاه علم و دانش و فرهنگ و سیاست تقویه کردند .چنانچه هم اکنون دارای چندین رهبر سیاسی، نویسندهگان مبلغین، خبرنگاران، نطاقان، سپورتمینها، هنرمندان، سیاستدانان و تودههای خورد و بزرگ سیاسی و نیز به مبارزه معروف شده اند و دورانهای مختلفه تاریخی افغانستان را با روشنیها و تاریکیهایش در نوردیدهاند، بناً از روی دلایل فوق میتوان گفت که این مردم با همت و قهرمان دیگر زوالنخواهند کرد و امید استرهبریت را با درایت کلی که دارندبدست بیاورند .در خصوص موضوع رهبریت لازم است دربارۀ ایران و شیعه صحبت گردد، شیعۀ افغانستان و ایران تفاوت-های زیاد دارد، در افغانستان بگفتۀ مرحوم سید اسمعیل بلخی «شیعۀ که سنی و سنی که شیعه نیست، مسلمان نیست »و این گفته سید اسمعیل بلخی(رح)معنیهای گوناگون دارد، اولین معنی و توجیه آن اینست که منظور از ایمان بخداوند و قرآن و پیغمبر(ص)برحق است و بس .در جامعۀ ازهر قاهره که دست کم هزار سال قدامت دارد و اولین دانشگاه اسلامی جهانی است که در حقیقت قبلۀ علمی علمای اسلام بشمار میرود مذهب جعفریۀ دوازده امامی را مذهب پنجم اسلام در کنار حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی رسماً قبول و قرار داده اند و این معنی آنرا میدهد که هر پنج مذهب بجز فروعاتدر اصلیت فرقی ندارند .نویسندۀ این سطور چه خاطراتی نیکی نبوده که با گروههای جعفریۀ افغانستان نداشتهام، از دوران احمدشاه ابدالی تا پادشاهان اخیر افغانستان، جمله میرزایان و مشاوران دربارها اهل تشیع بودند، حتی عایشه بیگم درانی که نام اصلیاش سرور بیگم بود که در باطن شیعه و با ادبای دربار تیمورشاه درانی محشور بود،منظور از گفتار فوق اینست که اگر هزارهها بر سر اقتدار بیایند، باید چون دیگران که در زیر سقف همسایهها قرار دارند، در سایۀ ایران خودرا قرار ندهند و اگر آنروز بیایدکهدر زیر حمایۀ ایران قرار بگیرند بدون تردید زوالشان در نیمقدمی قرار خواهد داشت .تقریباً درافغانستان در یادداشت حیاتی این نگارنده شیعه و سنی یکی شده بودند، همزیستی این دو گروه حیرتبرانگیز بود، نظریات بالایی من خلاصۀ گفتههای مرحوم بابه عبدالعلی مزاری و من بود که باید بدوستان مینوشتم .و من کاملاً با گفتههای بسیار عمیق سیاسی آن مرحوم توافق داشتم و دارم .و منالله التوفیق دکتور عنایتالله شهرانی بلومینگتن، اندیانا نوامبر ۰۲۰۲م

Short URL: https://www.turklar.com/?p=20583

Posted by on دسامبر 8 2020. Filed under تازه ها, علمی, مطالب برگزیده. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0. You can leave a response or trackback to this entry

Leave a Reply

Search Archive

Search by Date
Search by Category
Search with Google

Photo Gallery

© 2021 ففتا. تمام حقوق محفوظ و متعلق به ففتا است. ورود - میزبانی وب آی پی پلنز

مقالات منتشره در سايت ففتا بيانگر نظريات نويسندگان آن است و فدراسیون فرهنگی توركان افغانستان مسئوليت آنرا ندارد. ازطرف اداره سايت